من چوپان دروغگو شدم،گرگ آمد همه ي بره ها را خورد ،هيچكس به دادم نرسيد من تنها شدم ،حتي خودم هم خودش را زد به آن راه كه من را نمي شناسد ،من خيلي ترسيدم ،ديگر خنده نبود ،ديگر شادي نبود حتي آن شب ماه هم پشت ابر نبود من خجالت كشيدم گريه كنم ،ماه حواسش به من بود ،قيافه ام شبيه گلهاي ژاله پژمرده بود ،باران نيامد تا نگذارد بميرم ،من داشتم ميمردم ،بنا آمد ديوار ساخت ،سقف هم ساخت من ديگر ماه را نديدم خيلي گريه كردم بعد چند روز بعد، فقط چند روز بعد مثل مادربزرگ مُردم
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 19:5  توسط الیا
|


